حتی اگر نباشی دوباره می آفرینمت..
چونانکه التهاب بیابان سراب را

برای تو..
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگر لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق موند،تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آرومم که از مرگم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه

این همه آبی و سبز
این همه زرد و بنفش
این همه رنگ ..
که اندازه غمهای من است
و چقدر مسخره است
خنده های ته دل
شادی های شب عید
وچقدر تکراریست
صبح و بیدار شدن
خسته و زار شدن
باز هم خوردن و خواب
خواندن شعر و کتاب
من چقدر دلزده ام!
زینهمه فکر شتاب
که برو دیرت شد
گل چه می خواهد ؟ آب
و چقدر مثل من است
آفتاب سر ظهر
سوختن با تر و خشک
عطش تشنگی و ..
باز کوبیدن مشت
مشت بر هرچه که هست
مشت بر آب و درخت
مشت برباد که باد
آمد و پنجره را
مشت کوبید و شکست

مشت بر خاطره ها
مشت بر حرف دروغ
آه ! من بیزارم
از خیابان شلوغ
و چقدر رنگ شب است
حس تنهایی من
که چنین تاریک است
این همه راه؛ ولی
راه من باریک است
حس تنهایی من
مثل تنهایی من
به خدا نزدیک است
من فقط منتظر حادثه ام
تو بیایی از در
همه چیزم را باز
بزنی رنگ دگر
...

سلام فاحشه
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم..
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای..! میدانم که می دانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام.
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است!!
بفروش ! تنت را حراج کن.. من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان.
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین!
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!... دعایم کن
منبع: نرد
زندگی ام به تاریکی شبهای بی ستاره ایی می ماند که
از وسعت سیاهی اش تا چشمان زیبایت
فاصله ای نیست!
مرا دریاب..

دستانم پیراهن طاقت را میدرد
و من تمام دردهایم را فریاد می کنم
بغض ام می ترکد...
آسمان می لرزد...
و من گریه می خواهم


یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه تا دم سحر
شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میآد
